تبليغاتX
چهار دیواری (هر وقت حوصله داشتم نامه)


خبرگزاري دانشجويان ايران - زنجان

خبرنگاران روزنامه "مردم نو" به دليل پيگيري حقوق صنفي خود اخراج شدند

خبرنگاران روزنامه "مردم نو" به دليل پيگيري حقوق صنفي خود توسط مدير مسئول روزنامه اخراج شدند.

يكي از خبرنگاران اخراج شده اين روزنامه در گفتگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) منطقه زنجان، گفت: اين اقدام در پي اخطار سازمان كار و امور اجتماعي استان مبني بر پرداخت حق و حقوق هيئت تحريريه اين نشريه توسط مدير مسئول به وقوع پيوست.

سميه ميناخاني اظهار نمود: رضا سواري ، مدير مسئول روزنامه مردم نو طبق اين اخطاريه موظف بود پس از گذشت 20 روز از دريافت نامه ، نسبت به پرداخت حق بيمه ، حق سنوات ، اضافه كاري ، حق ماموريت و ... خبرنگاران اقدام نمايد كه بعد از سپري شدن اين مدت، مدير مسئول روزنامه با ارسال نامه اي به شوراي سردبيري اعلام كرد كه از اول خرداد ماه از دريافت هرگونه مطلب توليدي توسط خبرنگاران خود داري شود.

وي ادامه داد: در پي ارسال اين نامه، خبرنگاران به همراه عكاس روزنامه اخراج شدند و عليرضا اسكندريون، يكي از اعضاي شوراي سردبيري نيز در حمايت از خبرنگاران، استعفاي خود را اعلام كرد.

ميناخاني گفت: خبرنگاران اخراج شده روزنامه مردم نو بين 2 تا 5 سال سابقه كار در اين روزنامه دارند.

شايان ذكر است ركود در روزنامه مردم نو طي 2 روز اخير مشهود بوده و صفحات آن از اخبار سايتها و خبرگزاري ها كامل مي شود.

رضا سواري مدير مسئول روزنامه مردم نو در گفتگويي كوتاه با خبرنگار ايسنا بيان جزئيات اين مسئله را به آينده اي نزديك موكول كرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 14:39  توسط مازیار محمدیون  | 



از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب گشت وگشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ آدمیت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ،پاکی، مروت ، ابلهی ست
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست
قرن موسی چومبه هاست
 
روزگار مرگ انسانیت است:
من که از پژمردن یک شاخه گل ،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس ،
از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام ، زهرم در پیاله ، اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند
 
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن: جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور ،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور،
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!
---------------------------------------------------------------------------
حادثه ای که زشتی دنیا را به صورتم کوبید:قتل دختر جوان در خیابان
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 17:23  توسط مازیار محمدیون  | 



 

برف نو! برف نو! سلام! سلام!

بنشين، خوش نشسته اي بر بام

پاکي آوردي، اي اميد سپيد

همه آلودگي ست اين ايام

راه شومي ست ميزند مطرب

تلخواري ست، ميچکد درجام

اشکواري ست مي کُشد لبخند

ننگواري ست مي تراشد نام

مرغ ِ شادي به دامگاه آمد

به زماني که برگسيخته دام

ره به هموار جاي دشت افتاد

اي دريغا که برنيايد گام

تشنه آنجا به خاک مرگ نشست

کاتش از آب ميکند پيغام

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع برگرفته ايم از کام

خامسوزيم، الغرض بدرود

تو فرود آي برف تازه سلام!
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 16:55  توسط مازیار محمدیون  | 



نزدیک شماره ۴۰۰ روزنامه در گرماگرم شهریور از ۲۱ پله ساختمان ۲ واحدی مردم نو بالا آمدم پیوستم به بچه های که در شادی و سختی ها شریک بودند. روزهارا باهم گذراندیم ُ شب ها را به شوق روز بعد طی کردیم از نام آوریهای یکدیگر به خود بالیدیم در غم هم گریستیم در سردترین و گرمترین روزها روزنامه پله به پله و شماره به شماره طی شد. در روزهای روشن خندیدیم و در شبهای ظلمت و تاریکی نشکستیم . ایستادیم ایستادیم تا امروز صدای مردمی نو برای هزارمین بار به گوش رسید.

                مردم نو ورودت به باشگاه ۱۰۰۰تایی ها مبارک

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 7:53  توسط مازیار محمدیون  | 



بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

بشنيدم از هواى تو آواز طبل باز
باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست

گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روى موسى عمرانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست



یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست



 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386ساعت 15:0  توسط مازیار محمدیون  |